توضیحات: کلاغ تمام احساساتش شده بود سیاهی پرهای خسته اش.
صدایش کلاغ نبود ، زوزه میکشید.
هیچ گوسفندی دیگر طرفش نمی آمد.
هیچ کلاغی او را به کلاغی نمی پذیرفت.
در دهکده کلاغها وقتی کلاغی خودش را گم میکرد حتما میبایست عقاب را شکست بدهد.
کلاغ عقاب را پیدا کرده بود ، تمام توانش را در نک و بالهایش ذخیره کرد.
شب هنگام وقتی که شبگرد آرامش را فریاد میکشید.
او سیاهی خودش را در شب استتار میکرد.
از وقتی که چشم به عقاب بسته بود منتظر لحظه ایی بود ، به او حمله کند.
باسرعت به طرف عقاب حمله کرد.
با اولین برخورد نقش زمین شد و در دم جان داد.
علت قدرت کم و ناچیز کلاغ در برابر عقاب نبود.
کلاغ غیر از اینکه چشمانش ضعیف شده بود ، احمق هم شده بود.
او به یک مجسمه عقاب برنزی حمله کرده بود.
کلاغ حتی نتونست مثل یک کلاغ بمیرد.
نمیتوانست بپذیرد جسمش کلاغ است و صدایش گرگ .
بعدها بر سنگ قبرش نوشتند .
او میبایست مثل یک آدم فکر کند.
مثل کلاغ پرواز کند.
و مثل یک گرگ اعتماد کند