محبچه فریبایی بود،جلوه ی پنجره ی رو به حیاط
اب از خرمن ابر،هم چو گندم در باد،خویش را میرقصاند.
قطره های صدف و مروارید،نرم نرمک به زمین می امد،و پریشان
به سر گنبد دوار زمین میغلتید.
محبپرسه میزنم تا صبح...
در ان طرف میله های فلزی...
در ان طرف نگاه های مشبک...
میچکد نور،و یک نفر به پای کوبی برمیخیزد،
تولد مرا و زمزمه میکند:
ازادی و صلح ابدی